دریافت اطلاعات ...
 
روابط عمومی دانشگاه صنعت نفت
سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴

در میانشان بچه های زیر بیست سال و پیرمردهای ریش سفید 80-70ساله است
 
خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) - برشی از كتاب با موضوع جنگ تحمیلی
«زمستان 62» نوشته اسماعیل فصیح داستان جلال آریان، استاد بازنشسته دانشكده نفت آبادان است كه در دی ماه 1362 به طور اتفاقی به همراه دكتر فرجام، متخصص كامپیوتر ازآمریكا به اهواز می رود تا ادریس پسر بسیجی مستخدمش را كه در خلال جنگ مفقود شده است، بیابد.

در برشی از این كتاب می خوانیم:

«هیكل جوانی با كتاب و كتابچه زیر بغل كه انگار داشت می رفت طرف ایستگاه اتوبوس، از سیاهی های توی پیاده رو می آید طرف ما. جلوی ما می ایستد و به من می گوید: «سلام، آقا، مخلصیم.» «سلام...» صورتش آشناست ولی نمی توانیم او را به جا بیاوریم، هم به علت تاریكی و هم به علت ریشی كه دارد.

«من علیرضا نوبختی ام، آقا... یه دوره گزارش نویسی فنی در خدمتتون بودم. دانشكده نفت آبادان..»

«پس چرا می لنگی؟»

می خندد:« روز اول جنگ جلو خوابگاه تركش خمپاره زد ساق پامون!»

«بعد چه كار كردی؟»

«خدا رو شكر كردیم نخورد تو كله مون!»

هر دو می زنیم زیر خنده، بعد دست می دهیم و روبوسی می كنیم. من او و دكتر فرجام را به هم معرفی می كنم.

می پرسم: «حالا كجایین شماها؟ اهوازین؟»

«بله، آقا. دانشكده نفت آبادان، مستقر در اهواز، همین جا، تو كوت عبدالله.»

«سال چندی حالا؟»

«سال هفتمه كه توی دانشكده ام، از لحاظ واحد سال سومم!ـ»

«تبارك الله، اوضاع چطوره؟»

«درامه، آقا.»

«چرا برق شهر رفته؟ موقتیه؟ یا آژیر ماژیری زده ن؟»

«استراتژیه، آقا. دیروز عراقی ها سوسنگردو زدند. این هام به خاطر احتیاط از دیشب برنامه تاریكی اجرا می كنند.»

«استراتژیكیه؟» رو می كنم به منصور فرجام. «آقای دكتر، خوش آمدید به جنگ تحمیلی گلف.»

می گوید: «شنیده م اینجا در اهواز زیاد خبری نیست. دفاع هواییش غیرقابل نفوذه.»

سیگار درآورده ام و روشن می كنیم. او دارد درباره دانشكده و رفتن استادهای خوب و فقدان لابراتوار و دوش حمام ته باغ حرف می زند كه صدای تق و توقی در آسمان بلند می شود. چندتا نور قرمز و نارجی هم در سیاهی های آسمان می درخشد. منصور فرجام مضطرب شده است و ناگهان و حتی بی اراده پشت ماشین خم می شود.

علیرضا نوبختی می گوید: «ضد هواییه، آقا... دیشبم یه ساعت در می كردند.»

«دیشبم در می كردند؟ ضدهوایی شوخی نیست.» من هم كمی نگرانم.

«هرچی رو رادار ببینن فوری سر ضرب ده بیست روند ضدهوایی در می كنن.»

به منصور فرجام نگاه می كنم. او باز راحت ایستاده و پیپش را به پاشنه كفشش می كوید و خاكسترهای سرد آن را خالی می كند. «بهتره این ها در كنن تا اون ها ول كنن.»

در بخش دیگری هم می خوانیم:

«از وسط خیابان، رژه عریض و طویلی از برادران لباس رزم پوشیده بسیج جریان دارد. عازم جبهه اند، با سینه زنی و شور و نوحه خوانی پُراحساس.

پی حفاظت از شرف

به سوی جبهه رو كنیم

عروج و اعتلای خود

ز جبهه جست وجو كنیم

مرگ بر آمریكا

مرگ بر آمریكا

همه نوار قرمزی دور سرشان بسته اند كه رویش نوشته «كربلا ما می آییم» یا «لبیك یا خمینی»، یا «الله اكبر» یا «یا ابا عبدالله». چند تویوتا لندكروزر نظامی رنگ مجهز به بلندگوها آن ها را در خواندن رهبری می كنند، و جان بر كفان با نظم و سادگی خاصی پیروی می كنند.

در میانشان بچه های زیر بیست سال و پیرمردهای ریش سفید بیشتر هفتادهشتادساله هست، و انگار طیفی از كل دهات و مناطق شهری ایران.

می ایستم و توی صف ها را با دقت زل می زنم، شاید ادریس را وسطشان ببینم...!

به رغم خصم فتنه گر

زنیم در وطن صلا

برای فتح كربلا

پیش به سوی جبهه ها

مرگ بر آمریكا

مرگ بر آمریكا»



انتهای پیام
منبع خبر:
ایسنا
   تاریخ: ۰۸:۳۰ - ۳۱/۰۶/۱۴۰۱   بازدید: ۱
اخبار مشابه در سایر منابع خبری:
در میانشان بچه های زیر بیست سال و پیرمردهای ریش سفید 80-70ساله است  خوزنا
در میانشان بچه های زیر بیست سال و پیرمردهای ریش سفید 80-70ساله است  راه ترقی
در میانشان بچه های زیر بیست سال و پیرمردهای ریش سفید 80-70ساله است  آخرین خبر